داستان کوتاهی از نیکی
بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
حافظ
سلام
دیروز این داستان را خواندم و برایم جالب بود. با خودم گفتم :ما چند تا این معبدها در لحظه های زندگیمون ساخته ایم ؟!!؟
و چند تا می تونیم به لحظه ها ی دوستانمان هدیه کنیم؟
حکایت معبد درستی
بر گسترهء دو مزرعهء همجوار ، دو کشاورز دوست زندگی می کردند ف یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی ، محصول خود را برداشت کردند. آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و انباشتهء محصول خود را در کنار دیدو اندیشه کرد : ( خدا چه مهربان است با من ، اما دوستم که خانواده دارد نیازمند غلهء بیشتری است ) چنین بود که سهمی از خرمن خود را برداشت و به مزرعهء دوست برد .
و آن دیگر نیز در محصول خود نگریست و اندیشه کرد : (چه فراوان است آنچه زندگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد ) پس به زمین دوست خود رفت و قسمتی از غلهء خویش برغلهء او نهاد و صبح روز بعد چون که باز به درو رفتند هریکی خرمن خویش را دید که نقصان نیافته است . و این تبادل همچنان ادامه یافت تا آنجا که شبی در مهتاب دوستان فرا روی هم آمدند ، هر دو با یک بغل انباشته از غله و راهی کشتزار دیگری.
آنجا که این دو به هم رسیدند معبدی بنیاد شد
برگرفته از کتاب زمثل..زندگی(مسعود لعلی)