تفکّر مايه زندگاني دل بيناست . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----449---
بازديد امروز: ----0-----
بازديد ديروز: ----3-----
سلام

 

نويسنده: قاصدک
دوشنبه 7/5/1387 ساعت 10:43 صبح

 سلام


هر وقت صحبت يک انسان بزرگ ميشود با خود مي گوييم ما کجا و او کجا !!!


مخصوصا اگر پاي معصومين وسط باشد که ديگه آنها مي شوند فرشته و ما موجودات خاکي هرگز نميتوانيم به ايشان برسيم !!!


وقتي اين داستان (که در پايين آورده ام ) را خواندم با خودم گفتم بيخود نيست که ميگويند ائمه اطهار الگوهاي ما هستم ! ميشود با کارهاي خيلي کوچک و ساده (البته در نظر ما) به ايشان نزديک شد و در همين کار ساده به ايشان شباهت پيدا کرد . .


مسجدخلوت مي شد . نماز جماعت تمام شده بود. عدهء زياي بلند شده بودند و رفته بودند . تنها چند نفري نشسته بودند يا نماز مي خواندند . امام موسي کاظم مشغول نماز خواندن بود . ( زکريا اعور ) تکيه داده بود به ديوار صحن . عجله اي براي رفتن نداشت . منتظر بود امام نمازش را تمام کند . پيرمردي هم نزديک امام نشسته بود . او هم انگار عجله اي براي رفتن نداشت. شايد هم خم و راست شدن و سجده ورکوع خسته اش کرده بود ، آخر پاي پيرمرد درد مي کرد . و به زحمت مي توانست روي پا بند شود و بدون عصا ، اصلا نمي توانست راه برود .مدتي بعد پيرمرد روي پاهاي لرزانش بلند شد ، اما انگار عصايش را فراموش کرده بود بردارد، يکي دو بار سعي کرد خم شود و عصا را بردارد اما نتوانست . زکريا فاصله اش با پيرمرد زياد بود نمي توانست به کمکش رود و شايد تنبلي اش مي آمد از سر جاي خود برخيزد . اما درهمين موقع ، امام موسي کاظم در حال نماز ، عصاي پيرمرد را برداشت و به او داد و به ادامهء نماز خويش مشغول شد. . .   


 


امروز روز شهادت اقيانوس حلم امام موسي کاظم(ع) است اين لحظه سخت مصيبت را همنوا با هستي که به سوگ نشسته به مولايمان صاحب الزمان تسليت مي گويم !


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: قاصدک
شنبه 1/4/1387 ساعت 2:15 عصر

 سلام


 خداحافظ بهار    


                              سلام تابستان


خداحافظ ديروز


                              سلام امروز


خداحافظ . . .


                              سلام . . .


       سلام زندگي !


وقتي نشاط جواني درخت را مي بينم قلبم به ستايش برگهاي کوچک سبز مي نشيند .


و جسم خسته ام نوازش گرم آفتاب را خوش آمد مي گويد !


از اين امروز گرمتر از ديروز سلام خواهم گفت !


سلامي به شکرانه اولين روز تابستان


 سلامي به دوستان تابستانيم !


سلامي به گرما بخش خورشيد و نقاش برگهاي سبز تابستان !


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: قاصدک
سه‏شنبه 28/3/1387 ساعت 1:8 صبح

 


سلام !


گاهي آسمان آواز زندگي سر مي دهد و با گلواژه هاي بارانش دلت را تر ميکند


گاهي زمين ترانه نفسهايش را در گوش باد زمزمه ميکند


وگاهي تو در کوير گمگشتگي خويش صداي بالهاي کبوتر را ميشنوي و فکر مي کني باز هم خيالاتي شدي! 


گاهي لبخند نايابترين گنج جهان ميشود که کودکي آن را به قلبت هديه ميدهد !


گاهي . ...


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: قاصدک
پنجشنبه 2/3/1387 ساعت 9:51 عصر

 


اولين باري بود که قلم درشت(ني) دست مي گرفت و مي نوشت .تمرنيهايش را به استاد نشان داد با خودش مي گفت حتما الان تمام ايراداتش را مي گيرد !


منتظر شنيدن عيبهايش بود تا دفعهء بعد آنها را درست کند ولي با کمال تعجب شنيد که استاد دارد از خط کج و ماوجش تعريف مي کند !!!


استاد در بين تمام آن خط خطي ها يک حرف را پيدا کرده بود که خوب نوشته شده، دور آن خط کشيده بود و مي گفت فوق العاده است !


استاد دروغ نمي گفت !


 احساس خوبي پيدا کرد يعني مي شود من هم روزي خطاط خوبي شوم آن روز کلاس را با اميد ترک کرد !


با خودش مي گفت شايد براي دلگرمي اينگونه صحبت کرده !


دفعه هاي بعد سعي مي کرد زودتر از استاد عيبهايش را خودش بگويد ولي استاد چيزي نمي گفت !


استاد تنها حروفي را مي ديد که زيبا نوشته شده بود و آنها را ستايش مي کرد استاد اهل تعريف زياد هم نبود گاهي تنها باسکوتش او را تائيد مي کرد !گاهي با يک لبخند !


واما در مورد بقيه حروف ميگفت اگر اين طوري بنويسي بهتر است !يا اين حرف را اين جوري مي نويسند !


تمام حرکات استاد بر جانش مي نشست !استاد اهل عمل بود وقتي در موسيقي دلپذير سکوت خط مينوشت کتابها حرف مي زد همه شنيدني !


و خطش زيبا بود همه ديدني !


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: قاصدک
يکشنبه 29/2/1387 ساعت 6:16 عصر

 


هميشه وقتي به اين روزها مي رسم قدمهاي تلخ و سنگين تاريخ را با تمام وجود احساس مي کنم


درد همهء وجودم را فرا مي گيرد !


و بغضي عظيم گلويم را در چنگال بي رحم خويش مي فشارد !


انگار فرياد تمامي مظلومان و بردگان تاريخ در گلويم خفه مي شود !


و تنها تمناي چشمان راز درونم را افشا مي کند !


تاريخ مثل هميشه حکايت مي کند :


ناله هايي که درون بيت الاحزان خويش به امانت نگاه داشته !


شبي را که به يکباره عالم را فرا گرفته !


و زخم عميقي که بر پيکره هستي نقشي خونين وهميشگي دارد !


                                                        


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: قاصدک
يکشنبه 29/2/1387 ساعت 1:5 عصر

 


سلام


بهترين حکومت ،


                 سلطنت و فرمانروايي بر قلبهاست .


                                                                     (ناپلئون بناپارت)


 


                                     


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: قاصدک
جمعه 27/2/1387 ساعت 11:15 عصر

 


به نام سلام و به ياد سلام


سلاااااااااااااام


سلام به چشماي آسموني، به دلهاي باروني


سلام به تموم لحظه هاي مهربوني !


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [7/5/1387- 10:43 ص] با يک کار ساده به اماممان نزديک شويم!
    [1/4/1387- 2:15 ع] بدرود گذشته سلامي به آينده
    [28/3/1387- 1:8 ص] نايابترين گنج جهان در چهره يک کودک
    [2/3/1387- 9:51 ع] نگاهي زيبا بين!
    [29/2/1387- 6:16 ع] تاريخ حکايت درد است
    [29/2/1387- 1:5 ع] بهترين حکومت
    [27/2/1387- 11:15 ع] سلام

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •