اولين باري بود که قلم درشت(ني) دست مي گرفت و مي نوشت .تمرنيهايش را به استاد نشان داد با خودش مي گفت حتما الان تمام ايراداتش را مي گيرد !
منتظر شنيدن عيبهايش بود تا دفعهء بعد آنها را درست کند ولي با کمال تعجب شنيد که استاد دارد از خط کج و ماوجش تعريف مي کند !!!
استاد در بين تمام آن خط خطي ها يک حرف را پيدا کرده بود که خوب نوشته شده، دور آن خط کشيده بود و مي گفت فوق العاده است !
استاد دروغ نمي گفت !
احساس خوبي پيدا کرد يعني مي شود من هم روزي خطاط خوبي شوم آن روز کلاس را با اميد ترک کرد !
با خودش مي گفت شايد براي دلگرمي اينگونه صحبت کرده !
دفعه هاي بعد سعي مي کرد زودتر از استاد عيبهايش را خودش بگويد ولي استاد چيزي نمي گفت !
استاد تنها حروفي را مي ديد که زيبا نوشته شده بود و آنها را ستايش مي کرد استاد اهل تعريف زياد هم نبود گاهي تنها باسکوتش او را تائيد مي کرد !گاهي با يک لبخند !
واما در مورد بقيه حروف ميگفت اگر اين طوري بنويسي بهتر است !يا اين حرف را اين جوري مي نويسند !
تمام حرکات استاد بر جانش مي نشست !استاد اهل عمل بود وقتي در موسيقي دلپذير سکوت خط مينوشت کتابها حرف مي زد همه شنيدني !
و خطش زيبا بود همه ديدني !