ارسالکننده : قاصدک در : 3/10/87 11:7 عصر
سلام
داشتم می رفتم خانه که در پیاده رو یک رهگذر شیک و خوش پوش دیدم که توجهم را خیلی به خودش جلب کرد !
لباسی از پر سفید پوشیده بود و کلاه قرمز رنگی به سر داشت !
حالا تیپش که چیزی نیست به قدری جذاب و با وقار راه می رفت که مرا مجبور کرد کنار خیابون بایستم در زیر نگاه متعجب رهگذران از ایشان چند تا عکس بگیرم !

البته جناب خروس در بدو امر اصلا توجهی به بنده نداشتند و سرگرم تماشای ویترین مغازه ها بودند وقتی دیدند اینجانب مشتاقانه وبا کمال احترام از ایشان عکس می گیرم التفاتی کردند و به دوربین نگاه فرمودند

دیدن چنین رهگذری در خیابانهای تهران غنیمت بزرگی است !!!
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : قاصدک در : 2/3/87 9:51 عصر
اولین باری بود که قلم درشت(نی) دست می گرفت و می نوشت .تمرنیهایش را به استاد نشان داد با خودش می گفت حتما الان تمام ایراداتش را می گیرد !
منتظر شنیدن عیبهایش بود تا دفعهء بعد آنها را درست کند ولی با کمال تعجب شنید که استاد دارد از خط کج و ماوجش تعریف می کند !!!
استاد در بین تمام آن خط خطی ها یک حرف را پیدا کرده بود که خوب نوشته شده، دور آن خط کشیده بود و می گفت فوق العاده است !
استاد دروغ نمی گفت !
احساس خوبی پیدا کرد یعنی می شود من هم روزی خطاط خوبی شوم آن روز کلاس را با امید ترک کرد !
با خودش می گفت شاید برای دلگرمی اینگونه صحبت کرده !
دفعه های بعد سعی می کرد زودتر از استاد عیبهایش را خودش بگوید ولی استاد چیزی نمی گفت !
استاد تنها حروفی را می دید که زیبا نوشته شده بود و آنها را ستایش می کرد استاد اهل تعریف زیاد هم نبود گاهی تنها باسکوتش او را تائید می کرد !گاهی با یک لبخند !
واما در مورد بقیه حروف میگفت اگر این طوری بنویسی بهتر است !یا این حرف را این جوری می نویسند !
تمام حرکات استاد بر جانش می نشست !استاد اهل عمل بود وقتی در موسیقی دلپذیر سکوت خط مینوشت کتابها حرف می زد همه شنیدنی !
و خطش زیبا بود همه دیدنی !
کلمات کلیدی :